تبليغاتX
روزگارم بر خلاف آرزو هایم گذشت

روزگارم بر خلاف آرزو هایم گذشت

درد دل

خدانگهدار

سلام بچه ها خسته نباشید من دارم میرم خوزستان  یه یک هفته ای نیستم از دستم راحتین خوش باشید خدانگهدار
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 7:47  توسط عاشقی تنها  | 

سلام بچه ها

سلام بچه ها امید وارم حالتون توپ توپ باشه بچه ها اومدم بگم هرکی می خواد منو بلینکه بلینکه  فقط به منم بگه تا منم اونو بلینکم  شب گرد تنهای عزیز هرکاری کردم تا جوابتو بدم وبلاگت باز نشد آدرس وبتو دوباره بده.

                                                                                                                                                     ممنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 2:33  توسط عاشقی تنها  | 

ای دوست

ای دوست بیا تا غم فردا مخوریم.این یک دم عمر را غنیمت شمریم فردا که از این دیر فنا درگذریم با هفت هزار سالگان سر به سریم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 2:19  توسط عاشقی تنها  | 

سلام

سلام چند وقتیه نمیام نت ببخشید
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 1:9  توسط عاشقی تنها  | 

اوففف

سلام بچه ها اوففف این عاشقیم دردسریه ها گیر کردم نمیدونم نمی دونم........
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 4:33  توسط عاشقی تنها  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 4:30  توسط عاشقی تنها  | 

ای دل

1
2
3
4
5
6
7
8
9
ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار منای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون منیادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گواندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستانگفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمانخندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبرچون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای اوگفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیانگفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار مننشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار منمی گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار مناین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار منتو سرده و من سرگران ای ساقی خمار منوانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار منگفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار منخواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار منبفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 4:20  توسط عاشقی تنها  | 

خسته ام

سلام بچه ها امروز دلم خیلی دلم گرفته به بزرگی خودتون ببخشید

                                                                                                 خدانگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 2:29  توسط عاشقی تنها  | 

نا امیدم

نا امیدم از همه. از زندگیم نمیدونم باید چی کار کنم دیگه دوست ندارم به این زندگی نکبت بار ادامه بدم می خوام برم می خوام از خونه برم بیرون و واسه خودم زندگی کنم. دیگه نمی تونم با این وضع زندگی کنم باید عوض شم. خدایا کمکم کن همه منو ترک کردن حتی گلم نیوشاجون هیچ کس نیست که به من کمک کنه الآن خیــــلی تنهام خیلـــــی یعنی بازم می تونم با نیوشا باشم خدا کنه بشه
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 5:4  توسط عاشقی تنها  | 

می خوام

می خوام بنویسم ولی نمی دونم چی بگم
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 5:1  توسط عاشقی تنها  | 

هیچ وقت فکرش را نمی کردم که روزی زیر تابوت بهترین و عزیزترین دوستم بایستم ولی ایستادم ...

هیچ وقت فکرش را نمی کردم جلوی جنازه دوست عزیزم بایستم و نماز میت بخوانم ولی خواندم ...

هیچ وقت فکرش را نمیکردم که برای مراسم عزیزترینم به مسجد بروم ولی رفتم ...

هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم فکر کنم روزی در عزای دوست سیاهپوش می شوم اما شدم ...

دوست عزیزم جان بی تو اشک و غم و حسرت مهمان من اند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 4:58  توسط عاشقی تنها  | 

عشق

ضمن عرض سلام مجدد!
آقا این عشق صاب مرده چرا گاهی اوقات اونقد داغ و گرم وارد روزگار یه آدم میشه و روزگارش رو میسوزنه و سیاه میکنه و پس از
وصال گاهاً چنان رو به سردی میزاره که روزگار آدم رو یخبندون میکنه؟؟
چرا همیشه فکر میکنیم عشقای آتشین مالِ زمان دقیانوس و شیپور شاه بوده و امروزه همش شده عشق دروغین؟؟
دخترهای گرام چرا شما به هر پسری نظر میندازین(حالا نوع نظرش بماند در اینجا همه مدل نظری مطرح هست)
میگین بابا این پسره یه روده راست تو شیکم صاب مرده اش نیست در صورتی که شما! همین شما منظورمه، از صبح که داری از خونه میایی بیرون با دروغ شروع میشه!!
اولین نوع دروغش اینه که با کلی کرم و رژ لب و چه میدونم دو سه هزار نوع رنگ و روغن چهره ي گاهاً وحشتناکت(بماند اونایی که خوشگل مامان هستن اما با همین رنگ و روغن خودشونو به هیولا تبدیل میکنن) رو پنهان میکنی؟ و اسمش رو میزاری آرایش در صورتی که این خودش بزرگترین دروغه که چهره واقعیت رو زیر یه لعاب کت و کلفت رنگین پنهان میکنی و من! تو رو که میبینم میگم بابا این کیه دیگه؟؟؟ خلاصه تا بخوام بفهمم این کیه دیگه ، دیگه دیرِ دیر شده و ......!!!!!
آقا پسر شما هم فکر نکن که زندگیت با صداقت شروع شده و از خودت راستگوتر کسی نیست!!
شما که گاهي از بین این همه دختر رنگ و وارنگ یه دونه معصوم و بی گناهش رو پیدا میکنی که این روزا تعدادش به انگشتای یه دونه دست هم نمیرسه! بعد با حرفای قشنگ قشنگ دلش رو میبری و تا لبه پرتگاه عشق باهاش رفیقی و یهو تو یه لحظه اون بیچاره رو به اعماق فنایی و نابودی میندازی؟؟ مگه مریضی؟؟
مگه خودت خواهر مادر نداری؟؟ خوب تو این دنیای رنگ و وارنگ خدا، همه چیز وجود داره
با همه نوع مورد استفاده ای، خوب لامصب برو دنبال اونی که نیّتت هست! چرا میری یه بنده خدا رو بدبخت میکنی؟؟ خانوما حول
ورتون نداره که یه خورده فیمینستی شد و ما کلا چون اهل هیچ نوع ایستی نیستیم دیگه جلوتر نمیریم!!
برگردیم سر حرفمون آقا طرف عاشق میشه!
دنیاش میشه یه نفر!! آخه خرخاکی دنیا به این بزرگی رو تو چه جوری در وجود یه نفر خلاصه میکنی؟؟؟!!!
خلاصه بالاخره یا به دنیاش میرسه یا نمیرسه!
در بیشتر موارد دنیای قشنگش دووم چندانی نداره چند وقت نامزدی حرفای قشنگ قشنگ!
بعد عروسی و ماه عسل و بعد دوباره برمیگرده سر خونه زندگیش
حالا اگه بابای اینا از قضای روزگار یه آدم خرپول بچه دوست باشه که تا یه مدت زندگیشون شده پنبه!
نه کاری هست و نه عاری!! از صبح خروس خون کل کل عاشقیه تا بوق سگ!!
خرجشون رفت بالا دواش یه تک زنگ به بابا جونه که حسابشو چنان پر کنه که میره بانک پولش رو برداشت کنه از رییس بانک گرفته تا خانم چک فاکس کن و آبدارچی محترم چنان جلوش دولا راست میشن که حالی به حالی نشه هنر کرده! تا اینکه حرفای قشنگ قشنگ به مرور زمان تبدیل به فحشای قشنگ قشنگ میشه و یواش یواش کتک چاشنیش میشه و خلاصه حرفای رکیکی بینشون رد و بدل میشه که همسایه ها از شرم مجبور میشن خونه رو بفروشن برن یه محله دیگه!!!(البته این در مورد همه مصداق نداره ولی خوب درصد زیادی رو شامل میشه). حالا میخواد هر چه زودتر از دنیاش متواری بشه چه جوری؟؟
باباهه و ننهه شاید خوششون نیاد. مهریه رو چه جوری بپردازه؟ اون موقع که دختره گفت مهریه من باید یه تاریخ میلادی باشه 2005 سکه
اونقد تو عشق دست و پا میزد که نمی فهمید که اگه 2005 باشه که یاروو باید نی نی باشه!!
نه که بگه وای چقد جَوون موندی!!!
حالا اگه طرف خرجش به دخلش نرسه که دیگه میشه واویلا که در اینجا از مقال ما خارج است.!!!
آقا! اصلاً چرا ما قبل از اینکه ازدواج کنیم همیشه اونایی که ازدواج کردن میگن آقا اشتباهه! آقا نکن!آقا نساز! آدم عاقل دنیای با شکوه مجردی رو ول میکنه و میره ازدواج کنه؟؟ و...... در صورتی که به قول معروف این شتریه که در خونه هر خری می خوابه!!(به
استثنا يه مشت تارك دنیا) ولی بازم همیشه روش حرف هست
چرا بعضیا ازدواج رو به ظرفی پر از حلوا تشبیه میکنن که یک وجب از این ظرف حلوا، یک عمر گه خوردنه؟؟!!! چرا گاهی اوقات که
میبینیم پدر بزرگ یا مادر بزرگ ما هفتاد سال با هم زندگی کردن اونم بی هیچ دردسری برامون اینقد عجیب غریبه؟؟؟ و همچین میگیم هفتااااااااادددد سال که انگار هشتصد ساله!!!
چرا زندگی ما تقلیدی شده از بابای اروپایی؟ مگه همونا نبودن که قبلنا اومدن و با استفاده از کتب علمی مسلمونای نادون تکنولوژی رو پیشرفت دادن و حالا اونقد رفتن بالا(که الهی به زمین گرم بخورین) که ما رو نمیبینن یا اگه هم میبینین به شکل سکه های زر میبینن؟؟ چرا من نابغه باید مجبور باشم نبوغم رو به اونا بفروشم؟؟ چرا باید این زن ِ ذلیل مرده از صبح بشینه پای تلیف یا تلویزیون و وقتش رو به بطالت بگذرونه؟
چرا این مرد زبون نفهم که از صبح میگه حرف حرفه خودمه!! البته تو خونه! تو اداره یا هر جا از بقال و چقال و .... بگه به روی چشم
آقای رییس شما امر بفرمایین بنده اطاعت میکنم!! چرا باید تو خونه بشه یه عنصر ناموزون که با کارای گاها بچه گونه و احیانا
احمقونه زندگی رو به روز خودش و عیال بیچارش سیاه کنه و آخرش سر در بیاره از دیونه خونه و دور درخت بپلکه یا از درخت بپره؟ آیا
با کمی تفکر در این موجودات عجیب که در اینجا ما به اسم عاشق و معشوق از اونا نام بردیم نمیشه الگو برداری کرد که خودمون راه این جلبکهای قهواه ای رو دنبال نکنیم؟؟
بنده سعی داشتم در این مقال نه از عنصر نر و نه از عنصر ماده دفاع کرده باشم. ولی خوب آدمیه و هزارو سیصد عیب پنهان و پیدا! اگه جایی دیدید که یکی از این عناصر بالا برده شده همینجا اعلام میکنم که پایین بیاریدش و اگه هم یکی از عناصر پایین رفته
اعلام میدارم که بالا بیاریدش تا در یک سطح باشن و ترازوی هستی توازن خودش رو حفظ کنه!
امیدوارم سرتون درد نیومده باشه اگه اومده هم به من چه که جنبه دو کلمه حرف حساب رو نداری بی جنبه!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 4:50  توسط عاشقی تنها  | 

سرتو بالا بگیر من تحملم کمه

سرتو بالا بگیر تا هنوز دیر نشده

 

تادلم زیر فشار غصه هات پیر نشده

 

سرتو بالا بگیر من تحملم کمه

 

تو دلم به حد کافی  پرغصه و غمه

 

سرتو بالا بگیرمن  کنارتم هنوز

 

چی اوردند به سرت که می نالی شب و روز

 

من خودم اینجا غریبم جز تو هیچ کی رو ندارم

 

گل من تحملم کن تا یه کم دووم بیارم

 

توی لحظه های دلگیر این تو خاطرت بمونه

 

که همون یه قطره اشکت زندگی مو میسوزنه

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 3:9  توسط عاشقی تنها  | 

لالا

لالا نخواب دنیا خسیسه

واسه کم ادمی خوب مینویسه

یکی لبهاش تو خواب هم غرق خنده ست

یکی  پلکاش تو خواب هم خیسه خیسه

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 3:7  توسط عاشقی تنها  | 

کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ساعت دو بود که مثل همیشه با خنده و شادی از مدرسه اومدم خونه غافل از اینکه اخرین روز شاد زندگیمه،هر چه در زدم کسی در رو باز نکرد،طبق عادت همیشگی راهمو به طرف خونه مادر بزرگم کج کردم،سر کوچه که رسیدم از دوردیدم در خونه شلوغه،خیلی نگران شدم و سرعتمو بیشتر کردم تو این فاصله همش فکر می کردم که نکنه حالش بد شده باشه،نکنه اتفاقی افتاده باشه،از سر کوچه تا حیاط رو دویدم.با دیدن محمد پسر داییم که با دیدن من گریه اش بیشتر شد فهمیدم که......،کیف و چادرم رو همان جا انداختم و رفتم تو خونه،وای که خونه برام چقدر تاریک بود،با پاهای لرزون خودمو رسوندم بهش،مامان و خاله هام با داد و فریاد گریه میکردن اما من نمی تونستم، چند باری خواستم به اونها بگو یواش،عزیزم خوابه،اما قدرت اون رو هم نداشتم،سردی دستهای گرمشو تو دستام حس میکردم اما قادر به هیچ کاری نبودم،تا موقعی که اونو توی لباس سفیدش دیدم بازساکت و بی صدا فقط راه میرفتم و اطرافیانم رو نگاه میکردم،بعد از اون تا ساعتها دیگه هیچ چیزرا به یاد ندارم،وقتی به هوش امدم و با صدای همسایمون که مدام می گفت اون مرده اون دیگه نیست گریه کن تازه یادم افتاد که باید در غم رفتنش گریه کنم و اشک بریزم،اشکهایی که تا الان پایان نداشته است،اگه می دونستم با رفتن مادرم که تمام زندگیم بود همه چیزم هم خواهد رفت بجای سکوت،فریاد و بجای اشک خون گریه می کردم.مادرم،عزیز جانم رفتی وبا رفتنت زندگیم را،شادی ام راودلخوشی هایم را بردی، مادرم رفتی و ندانستی که بعد از تو دیگر طعم خوش زندگی را نچشیدم،رفتی و نمی دانی که آغوش هیچ کس برایم آرامش ندارد،رفتی و نمی بینی که چگونه بعد از تو روزگارم تیره و تار شده است،رفتی و نمی بینی که چگونه دلم تنها و بی کس شده،چگونه روزهایم همچون شب سپری می شوند،مادرم رفتی و مرا با تکه سنگی سیاه مانوس کردی،رفتی و مرا با این گردون بی مروت تنها گذاشتی،عزیز جانم تو که بی وفا نبودی پس چرا فراموشم کردی،چرا به سراغم نمی آیی،مگر تو نبودی که می خواستی بزرگ شدنم رو ببینی،مادرم کاش می دانستی که چقدر تنها و بی کس شدم،کاش می دانستی که همه رفتند و....،مادرم دلم خیلی گرفته،دلم از همه چیز و همه کس گرفته،مادرم کاش بودی و می دیدی که چگونه دلم پیر شده است،کاش بودی و می دیدی که .......،دلم آغوش پر مهر تو را می خواهد،دلم نوازش دستان تو را می خواهد،مادر خوبم هنوز که هنوزه صدای نمازخواندنت در گوشم طنین انداز است،صدای راز و نیازت،مادرم چادر نمازت،سجاده و تسبیحت یادگاران توست،چرا نمی آیی و انها را بگیری و نماز بخوانی،چرا نمی آیی؟

مادرم،امروز پنج سال از رفتنت می گذرد،پنج سالی که برای من به اندازه یک عمر گذشت،آه که چقدر دلم هوای تو را کرده.بیچاره دلم ........

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 3:58  توسط عاشقی تنها  | 

مادرم رفتی کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همش ازخودم می پرسم بایه بغض بی صدا

ای عزیز مهربونم . . .مادرم رفتی کجا؟؟؟؟؟

تشنه ی خندتم من حتی یک لحظه نگا

نازنینم آخه تو . . .مادرم رفتی کجا؟؟؟؟؟

 

شبا از خدا میخوام وقتی پلکامو می بندم

تو رو تو خوابم بیاره به غم و سختی بخندم

تو که بودی یادم می رفت همه ی غما و دردم

مادر من عشق قلبم ای عزیزم گل سردم

 

میگن که دنیا دو روزه اما ای کاش که یه روز بود

تا هرچه زودتر می مردم می اومدم پیش تو زود

کم میارن پیش اشکام هرچی آبه هرچی که رود

ای تو همه ی وجود !آخه از رفتنت چه سود؟؟؟؟

 

بعد تو بجای خنده اشک از چشام می ریزه

همه ی عالم میدونن که مادر چقدر عزیزه

اما بازم واسه اشکام میکنن با من ستیزه

عکس اون خنده ی نازت هنوزم کنار میزه

 

کاش میشد بیای دویاره پیش تک دختر تنهات

غما از دلش نمیره تا بازم نشنوه صدات

چرا رفتی ؟به دلش موند دیدن خنده ی لبات

تا قیامت می پرسه از خودش و از اون چشات

                             مادرم رفتی کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 3:56  توسط عاشقی تنها  | 

یه ساله که...

ه ساله که بی مادرم  از مادرم بی خبرم

می بینی خدای من چی اوردی به سرم؟

یه ساله اشک می بارم از خوشیا بی زارم

من دیگه این دنیا رو خدایا دوست ندارم!!

یه ساله خوشیم غمه غصه دارم یه عالمه

واسه این غمای من کوچیکه این دنیا کمه

یه ساله خواب ندارم  کجا رفته مادرم؟

یه ساله که هیچکسی نمیاد دوروبرم

یه ساله چشام به راهه یه ساله دنیام سیاهه

یه ساله خدا نوشته خوشی واسه من گناهه

یه ساله گریه ی باور یه ساله خنده ی مادر

یه ساله هیچی ندیدم  بجز این گلای پرپر

یه ساله صدام نکرده یه ساله نگام نکرده

رفته مادرم یادش اما هنوزم رهام نکرده

یه ساله دلم گرفته گل غصه هام شکفته

خیلی راحت رفتش آخه منه تنهارو نگفته؟

نگفته بی اون می میرم؟ندیده تو غم اسیرم؟

ای خدااون نمی دونه که من از غصه هاسیرم؟

یه ساله بی مادرم . . . مادرم رفته از برم

هم زمین هم آسمون عالم خرابه رو سرم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 3:55  توسط عاشقی تنها  | 

کمک

سلام بچه ها من عاشق شدم عاشق بد کسیم شدم نمیدونم باید چکار کنم؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 3:52  توسط عاشقی تنها  | 

کاشکی می شد بهت بگم

کاشکی می شد بهت بگم چه قدر صداتو دوست دارم

چه قدر مثل بچگی هام لالایی اتو دوست دارم

سادگی هاتو دوست دارم

خستگیاتو دوست دارم

چادر نماز و زیر لب خدا خدا تو دوست دارم

کاشکی رو طاقچه دلت اینه وشمعدون می شدم

تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم

کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم

یه اسمون نرگس و یاس تو باغ دستهات بشونم

لالایی لالایی لا لا لا

بخواب که می خوام تو چشات ستاره هامو بشمرم

لا لایی لالایی لا لا لا

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب اگه بد ... با تو برام دیدنیه

باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیه

مادر

می خوام بهت بگم چه قدر صداتو دوست دارم

لالایی هاتو دوست دارم بغض صداتو دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 3:46  توسط عاشقی تنها  | 

لا لالالا

                لا لالالا نخواب دنيا خسيسه

 

           واسه كم آدمي خوب مي نويسه

 

        يكي لبهاش توخوابم غرق خنده است

 

         يكي پلكاش توخوابم خيسه خيسه

 

              لا لالالا نخواب عاشق يه سيبه

 

           هميشه سرخ و تب دار و غريبه

         

      تا اون بالاست رسيده است ولي تنهاست

 

      پايين هم كه مي افته بي نصيبه . . .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 3:44  توسط عاشقی تنها  |